تبليغاتX
Degargun

Degargun

.ROmantic.elmi.gunagun.del neveshte

عشق يك واژه ي لال است و تو بايد باشي...
 زندگي بي تو محال است و تو بايد باشي.....
 اشك از جانب دل گفت كه اي خوبترين........
 هستي ام زير سوال است و تو بايد باشي....
 بارها گفته ام و بار دگر ميگويم........
 هستي ام زير سوال است و تو بايد باشي...

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط vahid| |

اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام...
 صبر نکن تا بمیرم...
 بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ...
 ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی ...
 پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد ...
 اگر دوستم داری بگو ...
 بگذار زنده بمانم
 بودنت فریاد من است
 گر تو این فریاد را نشنوی
 بودنت خیالی بیش نبوده است...

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط vahid| |

من از با تو بودن دیگه خسته ام

بذار فاصـــــــله باشه باز بینمون

 

تو بغض پر از درد شب گریه هام

بذار اســـــــمی از تــو نباشه میون

 

یه روزی پر از شادی بودن همه لحظه هام

چــــــــــقدر لحظه هام با تو  شد بی شگون

 

شاید راه ما بود از اول جدا

بذار من برم ، گم بشم بی نشون،

 

تو بودی ، همه آرزوی  دلم؛

شکستی چه سخت این دل بی زبون،

 

نکردی صبوری به پای دلم،

تو محکوم کردی منو بی امون؛

 

تو خورشید ُ از روز من خط زدی،

زدی رنگ شب  به تنِ  آسمون؛

 

من از با تو بودن دیگه خسته ام،

چقدر فاصله چیدی تو بینمون؛

 

شاید راه ما بود از اول جدا،

چقدر نحس و تاریک تقدریمون؛

 

بذار تا جدا باشه دستای ما،

شاید باشه این بهترین راهمون...

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط vahid| |

چرا فکر مي کنيد مردها دل ندارند ؟
چرا فکر مي کنيد احساس زائيده ي ذهن شماست ؟
چرا اشک هايم را که مي بينيد از تعجب انگشت به دهان مي مانيد ؟
چگونه است که دل شوره هاي من به حساب نمي آيد ؟
چرا نمي توانيد لحظه اي نفس هاي بريده ي مرا تحمل کنيد ؟
... چگونه بگويم که مردها هم دل دارند
دلشان تنگ مي شود
گاهي از زور دل تنگي اشک مي ريزند
گاهي از رنج ِ فاصله ها نِق مي زنند
گاهي براي اينکه درد نکشي درد ميکشند
گاهي چتر مي شوند براي آسمان نگاهت بي آنکه بداني
گاهي آغوش مي شوند
امن
بي چشمداشت
براي دلت که تنهاست
گاهي راه مي شوند براي گام هايت
گاهي چراغ مي شوند براي شب هايت
با توام
بالشت را از ياد نبري ؟
من
يادگاري هايم را هر شب روي آن صفحه مي نويسم

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط vahid| |

دلم گرفته... باهمه کسو همه چیز غریبم.... دلم انقد پره از این دنیا که دوس دارم هیچوقت به گذشته برنگردم. هر چه زودتر راحت شم...

خردشدم تو این بیتوجهی... غرورم شد گل زیر پا و ازش گذشت... چقد خودمو کوچیک کردم برا کسی که...

اما قول میدم به زمینو زمان و به خودم که اولینو آخرین فرد بود که گذاشتم اینکارو کنه باهام...

از حالا به بعد دل شکستم برا خودم... دردا براخودم... مرهم از خودم...

غرورمو به هیچکسی نمیبخشم که از روش رد شه...

توام همه چیزت برا خودت.... همین. نمیخوام ... حتی دیگه خودتو... اما بازم دوست دارم..

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط vahid| |

خدایا... خدای من کمکم کن... نمیدونم ازچی بگم، از کجای این دنیا و زندگی بگم برات...

تو از همه چی باخبری...

نمیدونم چرا وقتی یجا اسمشو میبینم یا میشنوم دستو پام میلرزه...

یه لحظه نمیشه فکر نکنم بهش... هر لحظه و هر ثانیه تو ذهنو خاطرمه...

ثانیه هایی که برام کند میگذرن... خیلی کند... کند تر از گذر قرن..

بغض میگیرتم،، اما نمیتونم قورتش بدم.. چکار کنم؟؟

...یه خاطره... یه جمله از حرفاش... یه نگاه از اون همه دلدادگی.. یه حس قدیمی...

به کدوم فکر نکنم وقتی هیچ جوری از دلو جونم بیرون نمیرن... هیچ چیزش ازم فاصله نمیگیره..


گریه هام حروم شدن کاری بکن...

چشم من،،بیا منو یاری بکن...


برای من نوشته.. گذشته ها گذشته ..

تمام قصه ها هوس بود...

برای او نوشتم،، برای تو هوس بود، ولی برای من نفس بود...

کاشکی خبر نداشتی،، دیوونه نگاتم..

یه مشت خاک ناچیز،، افتاده ای به زیر پاتم...

کاشکی صدای قلبت،، نبود صدای قلبم...


کاشکی نگفته بودم،،، تا وقت جون دادن باهاتم،،، تا وقت جون دادن باهاتم.


نوشته، هر چه بود تموم شد،، نوشتم عمر من حروم شد..

نوشته، رفته ای ز یادم،،، نوشتم شمع رو به بادم...

نوشته، در دلم هوس بود،،، نوشتم دل توی قفس بود...

کاشکی نبسته بودم،، زندگیمو به چشمات...

لعنت به من که آسون،، به یک نگات شکستم...

به این دل شکسته،، راه گریزو ساده بستم...


منو تو هم قصه بودیم،، از ستاره به اقاقی...

حالا اما دیگه وقت رفتنه.. جاده اسم منو فریاد میزنه...

حالا اما دیگه وقت رفتنه.. جاده اسم منو فریاد میزنه...

حالا من موندمو یاد کوچه های خاکی و خیس...

یاد خونه ای که دیگه خیلی وقته مال ما نیست..

پشت پنجره هنوزم چشم به راهت میشینم...

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط vahid| |

دلم میخواد ببینمت، بازم بخندی تو نگام
آخه فقط تو میدونی، از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست
آخه فقط قلب توئه که با من اینقدر سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم می‌میرم، تو کجایی؟؟ من باز بی قرارم
میدونی جز تو کسی رو ندارم .. باورم نمیشه، اینقدر آسون رفتی از کنارم.

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط vahid| |

سلام دوستان عزیز...

ایشالا که حالو احوالتون خوب باشه همیشه..

همچین سرحال و با نشاط برید سراغ سال 91

ترسیدم دیر بشه .. برا همین اومدم پیشاپیش سال نو رو به همتون تبریک بگم...

عیدتون مبارک... دعا میکنم ایشالا سال خیلی خوبی داشته باشین.. خیلی بهتر از سال های قبل.

برام دعا کنین،، سفراتون بی خطر... شبای عیدانتون فلفل نمکی... خدانگهدار.

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط vahid| |

سلام خدا جون. دلت ازم گرفته، نه؟؟؟ میدونم. یه مدته ازت دور شدم. ببخشید. خدایا تو از دل همه باخبری... فقط من یه سوال دارم ازت.

خدای من چرا درست وقتی که مدتی  از رفتنش نگذشته همه اطرافیانمو به این فکر میندازی که حال طرفو از من بپرسن..

واقعا چرا؟؟؟ آزمایشه؟؟؟ تورو به عظمتت قسم دیگه از این آزمایشا نکن. من طاقت ندارم این همه دروغ بچینم...

یا سکوت کنم در مقابل هجوم حرفا و سوالا...

کاش یکی حال خودمم میپرسید... میپرسید چی کم دارمو از این دنیای نکبت که دیگه حتی یه لحظه ام راضی به بودنش نیستم.

راضی نیستم تو این دنیای دو رو باشم....

همرو رنجوندم.... دل همهرو شکوندم...

خدایا... من از تو همیشه خواستم خوشبختی و خوشی رو ببری دم گوش همه اونایی که دوسشون دارم...

از هیچکس دلخور نیستم... حتی از تو.. مخاطب خاصی که شاید یه روزی چشات به این نوشته ها بیوفته...

من غممو از رو دلت برداشتم... از خدا همه خوبیا و خوشیارو برات میخوام و همیشه برا خوشبختی و زندگی و سلامتیت دعا میکنم. .. سخت به نظر میاد برا کسی که یه مدتی

آرزوی خودت بوده ، خواسته خودت بوده اینارو بخوای... اما اینطوریام نیس... انقد آدمو آروم میکنه این دعاها که

خودمم باورم نمیشه... وقتی با خودت باشه همیشه تو دلت این دغدغه هست که نکنه خدانکرده

نتونم خوشبختش کنمو اون زندگی که میخوادو براش بسازمو همش از زندگی بامن احساس پشیمونی کنه...

اما الان این خداست که تظمین میکنه خوشبختیشو... چون دعامون همیشه همراه اونه... دعا برا همه ی

خواسته هاش... همه ی آرزوهاش... درسته که ممکنه جای خالیمون حس بشه اما... هیچی.

اونیکه رفتنیه باید یه روزی دلشو بذاره و بره از زندگی طرف...

الآنم من میرم ... بخاطر اینکه جز من کسی آزارت نمیده... کسی جز من انقد خون بدلت نمیکنه...

اره،، این منم که باعث غم و غصتم... من دلیل اون همه گریه های شبونتم... منم که دم به دقیقه دلتو میشکوندم...

اما الآن دیگه خالی از اون همه احساسم که جز رنج برات چیزی به ارمغان نیوورد. حسی که باعث نابودی

زندگی تو شد. منو ببخش عزیز... نمیدونم میتونم بهت بگم عزیزم یا نه... نگم بهتره... بذا یبارم به تو دروغ بگم.

بخاطر اینهمه گناه... اینهمه دل شکستن ...بدخلقی... بددهنیام... منو ببخش. من لایقت نبودم...

ایشالا خدا دعای همه مارو مستجاب میکنه زود. دعا میکنم از خاطرت محو شم. معجزه میکنه خدا...

من بهش ایمان دارم... همه خوبیارو براتو میخوام خوب من. ... همه بدیا بامن...خدا همیشه پشت وپناهت باشه تو همه روزای زندگیت... بخصوص روزای سخت زندگی .. از همه بلاها حفظت کنه ایشالا. دوستت دارم.


نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط vahid| |

چقــــــــــــــدر کم تـوقـ ـع شده ام نـــ ـه آغوشت را ميـخــــ ـواهم، ...

نـه يک بوســــــــــــه ! نـه ديگــر بودنتــــــ ــ ـ را ! ..............

هميــن که بيايـــ ـی و از کنــــ ـارم رد شوی کافيست...!

مــــــرا به آرامش ميرساند حتی اصطحکاک ســايــ ـه هايمان..



چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!


غصــه نخــور ؛ کنــار آمـده ام بـا نبـودنت . . . خیلـی که دلـم بگیـرد ، گریـه میکنـم !


بعضــی هــا ،بهتـــر اسـت در حــدّ ِ یـک آرزو بــمانـند ! بـــرآورده شـدنشــان ،به بهــای ِ شکـستن ِ دلــت تمــام می شـود...


دیدی آخر من را لمس کردی !!
ولی چه حیف
سنــــگ قبــــــر من احساس ندارد.....


آخر به بدترین شکل تکــه ای از بدنــت را خواهد کند ، تمساحـــی که پیش رویت اشـــــــک می ریخت !


جذابیت یک مرد اینه که...
بتونی توی بحرانی ترین شرایط زندگیت
همه جوره بهش اعتماد کنی.....

تنهايي را ترجيح ميدهم به تن هايي كه روحشان با ديگريست...


براي خيانت ، هــــزار راه هــســــت اما هـيــچ کــــدام به انـــدازه تــــظـــاهـــر به دوست داشتن کــثـيــف نـيـســـت !
نفهمیدم آمدنت را مـات بنگـرم

یـا رفتنـت را حـیـران بگـــریـم،

باد آورده ای را باد میبرد. قبـــول!
...
امـّــا دلم را که باد نـیاورده بـود!

چقدر بده به جايي برسي كه هيچ چيز و هيچ كس نتونه آرومت كنه ، هميشه متلاطمي و خروشان !
با بعضیا اصلاً نمیشه معمولی بود ...
یا باید نزدیکترینت باشن ، یا اصلاً تو زندگیت نباشن !...
دیگه از تمام دیالوگ های عاشقانه خسته شدم
دلم فقط یه سلام,یه دوستت دارم خشک و خالی
از لبــانی با صــــــداقـــــــت مـی خــــــواد


هرچه ميروم ، نميرسم ! گاهي با خود فکر ميکنم نکند من باشم ، کلاغ آخر قصه ها !

اگر می دانستم.
برایم گل می آوری ،
زودتر می مُردم !


هجـــــوم شهوتـــت که بـالـا میــگـرفـــت ..
بــِـکـــارت و نجابت نمی فهمیدی ، عصمــت و قِسمــت را یکی میـکردی ...
تنـــــم میشد جـولـانـگــاه هرزگـــــی هایت ، امــا ارضـــــــــــا ء که میـشدی ...
تازه می فهمیـــدی چـه دریـده گــی هـــا کـــردی ...
باشد .. بیــــــا ، امشـــب به هجـــومـت بیشتــر از این سکـوتِ لعنتـی ات نیــاز دارم


دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را


...
بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد


پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست ...

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط vahid| |

Design By : Night Melody